دیرگاهیست سوالی دارم و معما این است
سهم آزادی پروانه کجاست؟؟
و چرا بال کبوتر فقط آهنگ قفس میخواند؟؟
مرغ باران به کجا میبارد؟؟
و چرا یک گنجشک، بار اول که سر از لانه برون می آرد
تا که پر گیرد و بالا برود آسمان را جا نیست؟؟
از چه رو میگویند
شب خمار است و سیاه؟؟
شب اگر تاریک است
علتش بخشش خورشید به ماه است و زمین
و سوالم این است
سهم دلتنگی خورشید کجاست؟؟
یه پروانه را با دستات می گیری.
بدش می خوای ببینی زنده هست؟
انگشتاتو باز کنی ....
فرار میکنه.
محکم بگیری....می میره.
دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست
دیدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زیر باران پوسید
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود
دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد .... آشیان هر جا گرفتم لانه صیاد شد
آن رفیقی را که با خون و دلم پروردمش .... وقت کشتن بر سر دار آمد و جلاد شد
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
دلهای پاک خطا نمی کنند فقط سادگی می کنند و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست