رنگ خاطره ها

اشک هست بیا من و تو لبخند بزنیم

رنگ خاطره ها

اشک هست بیا من و تو لبخند بزنیم

می‌دانم

هنوز هم خودت را همراه ابروهایت

نمی‌گیری

و راز لبخند ژوکوند را در دهان‌ات می‌گشایی

در تعجبم

با چشم و گوش بسته

لب‌های ساکت‌ام را چگونه حس می‌کنی

 

می‌دانم

تو برایم همسری خواهی شد که از سوسک نمی‌ترسد

و رانندگی‌ات از غیبت بهتر خواهد شد

می‌دانم

وقتی از خرید برمی‌گردی

کیک سیب‌ات بودار می‌شود

و در فکرت چیزی جز فمینیسم نیست

 

من به آن روزی فکر می‌کنم

که آستین‌هایم را بالا زده‌ام

و به موهای پایین آمده‌ات دست تعارف می‌کنم

تا هیچ‌وقت از بلندی آن‌ها

دست نکشیده کوتاه نیایم
نظرات 1 + ارسال نظر
متین جمعه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 11:21 ب.ظ

سلام! چندتایی از متن هاتو خوندم! راستش خیلی گنگ اند! خیلی! حرفهای خوبی می خواستی بزنی اما فکر کنم نتونستی خوب بیان کنی! شاید این ایراد از منه کج بینه!!! اما ایده های نوشته ی خوبی تو ذهنت هست!!! موفق باشی.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد